عرفتُ؟

پارسال همين روز، چهار و ربع بود كه به كربلا رسيديم حاج و واجا. اصلا نفهميدم كه كجا اومدم. كور و كر. نا فهمم. لمس. اتوبوس يه دور دور حرمين چرخيد. مدير كاروان هم شروع كرد به خوندن. كه اصلا نمي شنيدم چي مي خونه. اونجا نبودم. هيچي نمي فهميدم. ابتدا رفتيم هتل. من مثل باد پريدم رفتم غسل كردم. بهترين لباسم رو هم پوشيدم كلي هم خودم معطر كردم و رفتم پايين. گفتن يكي از چمدانها نيست. من با راننده و ابا سيف رفتيم پاركينگ داخل اتوبوس رو بگرديم. وقتي برگشتيم همه رفته بودند. من هم سرم رو عين گاو انداختم پايين رفتم سمت حرم سيدالشهداء. دلم راضي نمي شد. مي خواستم با اين حال وارد حرم نشم. اما نمي دونم چرا لجبازي مي كردم كه برم. اون روز، روز عرفه بود و بين الحرمين غوغا بود. همه نشسته بودند و عرفه مي خواندند. جلو حرمشون كه رسيدم نشستم زمين هي طلوات مي فرستادم كه حالم منقلب شه، اما بي فايده بود. زيارت عاشورا را خوندم. ديدم اينجا، اين زمين جاي من نيست. بلند شدم رفتم هتل. كليد اتاق درست محمد بود. رفتم تو لابي يه گوشه پنهان شدم و شالم رو انداختم رو صورتم و خوابيدم. بعد از لحظاتي محمد صدام كرد. گفتم ااا تو اينجا چي كار مي كني گفت من نتونستم. حال هردومون گرفته بود. بغ كرده بوديم. سنگين سنگين. رفتيم گرفتيم خوابيدم.
علما از 7 فرسخي كربلا جلوتر نمي رفيتند. مگه حرم الله نيست. اينجا حرم حسين. ثاره الله. حسين خون خداست. ما بايد اونجا مي مرديم. تيكه تيكه مي شديم. هميشه مي گفتيم بريم كربلا تموم مي كنيم اما. نشد. نشد. انوقت ما همين طوري كلمون انداخته بوديم اومده بوديم. جلو حرم عباس علي اتاق گرفته بوديم. والا رومون زياده بود.
اون از من خواسته بود وقتي رسيدي كربلا تو حرم حضرت عباس بگو: آقا ممنون كه جواب منو دادي. ولي من نتونستم وارد اون حرم هم بشم. شبها مي رفتم رو پشت بوم اون حرم پاك و مي ديدم و مي گفتم آقا .... . ازشون ممنونم كه همين قدرشو به من و محمد اجازه دادند كه بريم. مزهء اين سوختن زير زبون هردو مونه.
امسال هم بايد مي رفتم. اگه اين محمد زودتر گفته بود. حكما مي رفتم. مي خواستم برم سلام مادرشون و جدشون رو بهشون برسونم. همون طور كه سلامشون رو به مادر و جدشون رسوندم.

عرفه، عرفات، صحراي عرفات. عرفه يعني شناختن. تو سرزمين عرفات يه كوه وجود داره به اسم جبل الرحمه كه آدم تو اين كوه كلمات رو آموخت و توبه اش پذيرفته شد. " فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب و الرحيم، بقره،37" تو اين سرزمين اگه حاجي فقط فكر كنه كه توبه اش پذيرفته نيست براش گناه مي نويسند. جاتون خالي اونجا حالي كرديم. سيدالشهداء بعد از خواندن دعاي عرفه، حج رو نيم كاره رها كرد و سفر عظيم خودشو شروع كرد.
تو مسجد نبوي كنار روضه نشسته بودم، يكي از عربهاي مسئول به من گفت تو شيعه هستي. گفتم آره. پرسيد از كجا؟ - ايران، - تو ايران همه شيعه هستند؟ - الحمدلله اكثرهم شيعه اثني عشري. از من پرسيد كي حسين بن علي رو كشت؟ گفتم شمربن ذي الجوشن، عمر بن سعد به دستور يزيد بن معاويه لعنت الله. گفت اونها صحابي پيامبر نبودند. گفتم بعضي شون. گفت چرا حسين رو ياري نكردن. گفتم چون كور و كر شده بودند. ادامه دادم قبر حسين بن علي سيدالشهداء رو تو روز عرفه زيارت كردم كه ثوابش بيشتر از 1000 حج مقبوله است. قات زد. گفت اين حديث از كيه. گفتم از جعفربن صادق. گفت كي نقل كرده؟ - يادم نيست بايد از علماموم بپرسي. خلاصه خيلي جالب بود.

:: امروز حاج قربون از ساعت 4-5. خيابان 17 شهريور، ايستگاه ناصري، خيابان درخشان، پلاك تابلو، منزل اقاي اعتماد سعيد. برم اونجا بلكم آدم شم.


:: في حقيقت عشق، بدان اول چيزي كه حق بيافريد گوهري بود تابناك. او را عقل نام كرد. و اين گوهر را سه صفت بخشيد: يكي شناخت حق و يكي سناخت خود و يكي شناخت آن كه نبود، پس ببود. از آن صفت كه به سناخت حق تعلق داشت حسن پديد آمد كه آنرا نيكويي خوانند. و از آن صفت كه به شناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد كه آنرا مهر خواندنند. و آن صفت كه نبود پس به بود تعلق داشت حزن پديد آمد كه آن را اندوه خوانند.
قصه هاي شيخ اشراق، شهاب الدين يحياي سهروردي.

/ 2 نظر / 9 بازدید
کلانتر وبلاگستان

سلام.... آقا کلی ما رو هوايی کرديا!!! ما که کربلا قسمتون نشده، خوشبحال شما که رفتيد... خوشحال شدم از آشنايی با وبلاگت. عکس هات هم خيلی جالب هستند. مخصوصا هندونه هه.

بيتا

سلام. ما بچه شيعه ها كه سرشتمون با عشق به ولايت و امام حسين بوده و آرزوي در بغل گرفتن آن مضجع ۶ گوشه رو داريم،خيلي حيفه كه اين همه راه رو در اين شرايط بكوبيم و بريم ،بعد براي عرض ادب و پايبوسي آستان آسمانيشان وارد حرمشان نشويم، اگر تو و محمد و من و ... صدقه سر امام زمان،تذكره‌هامون توسط مادرمون حضرت زهرا امضا شد و اجازه ورود به دشت عشق به ما داده شد يك كمي بي معرفتيه كه در حرمشان ابراز چاكري نكنيم،شنيدم كه روي دلهاي زائران پرده مي‌افكنند،مگر ميشه انسان پاي در حرم بگذارد و جان نده؟ من فكر مي‌كنم به جاي اينكه آدم در سوگ اين عزيزان سر به در و ديوار بكوبه، و طوري فكر كنه كه خودش لياقت حضور فيزيكي در حرمين رو از خودش سلب كنه،اصلا شركت عشق به اين عزيزان نيست،چه بهتر من و باز هم من بفهميم كه راه و انديشه اين عزيزان چه بوده‌؟ و چقدر دل و زبان و عملم هماهنگي دارند؟